تبليغاتX
شعر
  به اون چشای پر ز غم

  به دنیا که کرده ستم

  به وسعت عشقت قسم

  نمی ری از یاد عزیزم

  رفتی بدون که زندگی

  نرفته بر باد هنوزم

                                      به وسعت عشقت قسم

                                      حرفهات هنوز به یادمه

                                      گلهای سرخی که دادی

                                      هنوز توی کتابمه

  به وسعت عشقت قسم

  دنیا جفا کرد به دلم

  اما بازم

  نیلوفرهای آبی رو فدای چشمات می کنم

  تا که نباره دیگه غم

  از اون چشای پر ز نم

                                        

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 10:32  توسط نسترن  | 

  کاش می شد قصه ی دل را سرود

  از تمام نا خوشیهایش زدود

  از تمام غصه های بی کسی

  از شروع اینهمه دلواپسی

  از شرارت تا نهایت های تلخ

  کاش می شد این جهان را شکست

  من تمام غصه ی رسوا شده

  شعله های سرد بی فردا شده

  می سپارم دست باد

  من امیدی را که با نا آمده

  آن شب شب را که از راه آمده

  بغض سنگین را که تنها آمده

  می سپارم دست باد

  باد خواهد برد با خود آنهمه غمهای من

  نا امیدی ها و سنگین بغض آن شبهای من

  باد خواهد برد با خود غصه ی فردای من

 اشک و درد و ناله ی تنهای من

  باد خواهد برد با خود...

                                می سپارم دست باد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 9:56  توسط نسترن  | 

 

تو چشمات که شنا کردم

خودم رو توی آغوشت رها کردم

میون قلب من با قلب پر مهرت

سکوت و درد هامو من دوا کردم

برای داشتن گرمای اون دستهات

من عشقو توی دستای تو جا کردم

رها کردم

            رها کردم

تمام هستی و بود و نبودم رو

برات ای دل فدا کردم

تو معشوق من و من ذره ای بی چیزو نابودم

تو تندیس من و من با تو دردم رو دوا کردم

دوا کردم

          دوا کردم

تمام خستگی های بدون تو

عزیزمن در آغوشت رها کردم

برای گرمی آغوش شیرینت

تنم رو این وجودم رو گدا کردم

رها کردم

           رها کردم

تمام هستی و بود و نبودم رو

برات ای دل فدا کردم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 12:18  توسط نسترن  | 

 

گفتم برات خوندم یه جا

وقتی که بارون می باره

یعنی یکی دوست داره؟

یعنی یکی بدون تو دائم بهونه میاره؟

یعنی یکی گفته به ابر که گریه هاشو بذاره

وقتی که اومد رو سرت به عشق تو هی بباره؟

شنیدم اون حوالیتون چند روزه بارون میباره

خواستم بگم یکی عزیز بدجورایی دوست داره

اگر چه عاشق نشدی نمیدونی دردم چیه

دورت شلوغه ندیدی درد من از بی کسیه

کنایه هاتو عزیزم پای عزیزیت میذارم

اما بدون برای تو مثل همون ابر می بارم

شنیدم اون حوالیتون چند وقته بارون می باره

یعنی یکی گفته به ابر که گریه هاشو بذاره

وقتی که اومد رو سرت به عشق تو هی بباره

یعنی...

یکی دوست داره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 10:32  توسط نسترن  | 

 

سردی قلبم دیگه دیدن نداره

کنایه و حرفهای سرد تو شنیدن نداره

جاده دیگه نای دویدن نداره

به آخر خط رسیدم

حتی دیگه اشکم باریدن نداره

گفتم یه روز تموم میشه

این غصه های بی کسیم

اشکهای تلخ بی صدام

نبودنت ، دلواپسیم

گفتم یه روز شروع میشه

طلوع شادیهای من

طلوع با تو بودن و غروب غم

اومدی تا پا روی غمهام بذاری

خورشید و تو میون شبهام بذاری

اما شدی خودت غمم

دزدیدی ماه و از شبم

سردی قلبم دیگه دیدن نداره

کنایه و حرفهای سرد تو شنیدن نداره

جاده دیگه نای دویدن نداره

به آخر خط رسیدم

مقصد من دیگه برام شوق رسیدن نداره

به آخر خط رسیدم

 

                                                                         

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 4:19  توسط نسترن  | 

   من دعا می خوانم

   با لب پر ز سکوت غنچه

   من دعا می خوانم

   با دل سرشار از فریاد موج

   من پر از شور و حیات

   و پر از شوق رسیدن به خدا

   و چقدر شادم من

   و چقدر زندگی امروز قشنگ و زیباست

   آری

        آری

   که جهان پر ز تمنای تماشاست

   من خدا را خواندم

   وقتی از شوق درون خود نمی گنجیدم

   و جهان را دیدم

   و جهانی که پر از زیباییست

   و خدا خواست که احساس کنم دنیا را

   و خدا خواند مرا به افق

   که از آن شوق پریدن را احساس کنم

                                        و چقدر شادم من...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 2:11  توسط نسترن  | 

صدای باد می آید

            کمی دور از همین دیوار 

و ابری آن طرف هی می کند فریاد

ای فریاد

از این زیبایی رخداد

من اما در سکوت خود

نشسته پشت این دیوار

سکوتی سهمگین دائم

کلامم می برد از یاد

ز پشت پنجره اما صدای زمزمه هایی

سکوت خالی دیوارها را برد

صدای زمزمه های درختانی

که مجنون وار می رقصندو می خوانند :

((خدایا شکر می گویم از این زیبایی پاییز))

و برگی روی آن شاخه

          کمی پشت همین دیوار

از آن بالا کند سجده و می گوید:

((خدایا شکر می گویم توان سجده را دادی ))

و باران می رسد از راه

                   ابری می کند غوغا

صدای نم نم باران به پشت ساکت دیوار

که گویی سنگهای آن

کمی آرام ، می خوانند:

((خدایا شکر می گویم از این زیبایی باران ))

و من ناگه

سکون ذهن را از یاد خواهم برد

و می گویم :

(( خدایا شکر می گویم

از این باران

از این زیبایی ساران

از این خورشید و مه گردان

خدایا شکر می گویم

از این پاییز بی پایان))

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 2:3  توسط نسترن  | 

چرا همواره تنهایم ؟

چرا تنهایی ام کم نیست

چرا این آسمان آبی و آرام

برای من پر از خالیست

من اینجا پر ز احساس و پراز خالی

من اینجا پر ز احساس شبانگاهی

من اینجا پر ز تنهایی

و چشمانم پر از یاری

دلم آهنگ بیداری

من امروزم چو دیروز و پریروزم

من امروزم چو فردایم

نمی دانم

که فردایم چو امروزم پر از درد است و تنهایی

و یا شاید که تنهایی فقط سهم همین روز است

و پایانش چو دیروز است

و شاید اندکی امید می باید

برای باور ماندن

برای زندگی کردن

نمی دانم

شاید اندکی امید می باید.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 1:58  توسط نسترن  | 

من و تو روئیای یک لبخندیم

در حقیقت من و تو در بندیم

من و تو مثل سپیده سردیم

ما همیشه پر از یک دردیم

فاصله بین من و تو جاریست

گل ولی از شوق خنده عاریست

من و تو آینه ی بی رنگیم

من و تو آمده از یک سنگیم

خنده در اوج شکوفه زیباست

خنده های من و تو چه تنهاست

سخن از عشق برامان مرده است

دل بی عشق چقدر افسرده است

من و تو خسته از اوج دردیم

در حقیقت من و تو همدردیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 13:57  توسط نسترن  | 

روزها از پی هم طبق تقویم زمان می گردند

فصلها در افق دید جهان می چرخند

شاپرک از گذر فاصله ها

در صدای طپش باد بهار

وز شکوه عشق در اوج خزان

از تمام دردها می خندد

آینه در سپر عمر دراز

در تمام مرگ و اوج بشری

زنده ولی

می نمایاند تمام دردها

می سراید از تمام فصلها

گذر عمر ولی پیوسته

میرود تا برسد به لحظه

لحظه های روزهای خسته

که در آغاز ز اوج می روند رو به زوال آهسته

روزها از پی هم...

نه

لحظه ها از پی هم طبق تقویم زمان می گردند

و چقدر جا ماندیم

و چقدر فاصله ها فاصله است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 13:2  توسط نسترن  | 

چرا از من گریزانی؟

چرا از من گریزانی و دنبال سراب عشق پنهانی

و پی در پی به رویش رخ نمایانی

در این عصر دورو جایی نیاسایی

اگر از من گریزانی

اگر معنای عشق آتشین جز راستیهاست،

برو

از من گریزان باش

من آن ماه درخشان نیستم

 که یک رو در نهان باشم

من آن سروم که دائم در سمان باشم

بدان و گوش دل بسپار و با چشم دلت بنگر

من آن پروانه ای هستم

که از عشقت چنین مستم

چرا از من گریزانی؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 15:58  توسط نسترن  | 

امروز هوا بارونیه ، دلم هواتو کرده 

حرفهای گرم دیروزت بدجوری حالا سرده

امشب اگه ماهی باشه یا اینکه یک ستاره

یه فال حافظ میگیرم ،شاید که نیک بیاره

یادم اومدچندروز پیش گفتی که خیلی خسته ا ی

فدات بشم ، به روی من چرا درها رو بسته ای

دوای خسته بودنت پیش دل تنگ منه

بزار برات حرف بزنم ،میدونی دلم پر از غمه

غمهای این قلب مریض با دیدن تو خوب میشه

نگو محال ممکنه ،نگو که این جور نمیشه

برات بگم که خسته  ام از این همه دلواپسی

دیگه دارم کم میارم تو این غریب بی کسی

اگه بیای عزیز من، بهار همیشه با توه

غصه ی من تموم میشه ،چون دل من مال توه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 15:48  توسط نسترن  | 

لحظه های غربتم رو به یاد تو میگذرونم 

به یاد غرور و خندت، به یاد حرف نگفته ات

توی اونروز زیر بارون،بعد اون شرشر ناودون

خنده ی تو و نگاهت، بد جوری شدم پریشون

کاش همیشه قصه هامون با همون شروع ساده

عاری بود از حرف پایان ، مثل یک شعر نگفته

توی غربت تو و فکرت، فکر حرفهای نگفته ات

مثل کابوس تو خوابم، خزونه واسه بهارم

توی غربت درد و حسرت ،درد تنهایی کشیدن

درد بی همراز بودن ،خیلی سخته

ولی بی تو ، توی غربتم نباشی

غرق در همراز باشی

زنده بودن مثل زخمه، خیلی سخته

خیلی سخته.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 16:55  توسط نسترن  | 

 

به چه می اندیشی؟

 

من به آن گلپر سرخ

که به پای هوسی له شده بود

و به آن یاس سفید

که به سان فکر ها می خوابید   

من به آن اندیشم 

و دل از یاد همه خواهم برد

من ز کوهی که پر از سنگ شده

و ز کبکی که صدایش مرده

گریه سر داده و می اندیشم

که چرا دشت ز لاله خالیست

دلم از درد جهان میلرزد

  به چه می اندیشی؟          

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 19:5  توسط نسترن  | 

دلم تنها ترینه ای مسافر

سکوتت بدترینه ای مسافر

بگو راز سفرهای درازت

که حرفهات بهترینه ای مسافر

بگو از خنده های شاد بی من

که خنده ات دلنشین ای مسافر

بگو تا من بگویم روزهایی

که بی تو با چه دردی بردم آخر

بگو تا من بگریم های هایو

در آغوشت بمیرم ای مسافر

کمی اشک و دعای خیر راهم

سر راهت بریزم ای مسافر

دلم بازم شود تنهای تنها

و چشمانم بخشکد روی درها

که شاید روزی از راهی بیایی

و من در را گشایم ای مسافر

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 11:1  توسط نسترن  | 

نگاهم را نمی فهمی

اگر چه ساده چون آه است

نگاهم مثل فریاد است

نگاهم را نمی فهمی

تو که نقلت بهاران است

نمیدانی

نمیدانی

دلم پاییز گل ریز است

نمیدانی

برایم غنچه پژمرده است

برایم دل پر از درد است

و خنده عکس یک مرگ است

نگو از شادی گیلاس

نگو از پیله های باز

چرا که من چو پاییزم

و چون پاییز دلم زرد است و نارنجی

دلم غم دارد و خالیست

هوای باد و بارانیست

شب ابری ، نه مهتابیست

نگاهم ساده چون آب است

چو او صاف است و شفاف است

ولی من باز میگویم

نگاهم را نمی فهمی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 10:51  توسط نسترن  | 

ترس من از بی کسی نیست

ترس من از نبود تو

نبود حرفهای تو

نبود یاد و خاطرت

نبود لحظه های تو

ترس من از بی کسیه

ترس من از سردی خنده های تو

سکوت بی وقفه ی  آن کلام تو

ترس من از نبودنت

ترس من از بی کسیه

حتی اگه یه دنیایی بخوان که یار من باشن

حتی اگه تموم عمر همدم لحظه هام باشن

بگو فقط یه ثانیه

وقتی که تو نخوای باشی

من بی تو خیلی بی کسم

ترس من از نخواستنت

نخواستن از موندنت

ترس من از بی کسیه.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 10:18  توسط نسترن  | 

حرفهات و پنهون میکنی

به من نمیگی چه کنم

نمیدونم میخوای برم

یا اینکه باقی بمونم

تو مثل بارون بهار

یه بار پر از طراوتی

یه بار دیگه آروم و سرد

عین یه تیکه ی یخی

قلبت و پنهون میکنی

منو پشیمون میکنی

نمیدونم باورکنم که تو فقط مال منی

یا اینکه یک بازیچه ام

منو پریشون میکنی

اما نمیدونم چرا حرفهات و باور میکنم

میون شک و تردیدهام

قلبت و داور میکنم

خودت بگو

که من برم؟

یا اینکه باقی بمونم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 10:0  توسط نسترن  | 

چرا همواره تنهایم؟

چرا تنهاییم کم نیست؟

چرا این آسمان آبی و آرام

برای من پر از خالیست

من اینجا پر ز احساس و پر از خالی

من اینجا پر ز احساس شبانگاهی

من اینجا پر ز تنهایی

و چشمانم پر از یاری

دلم آهنگ بیداری

من امروزم چو دیروزو پریروزم

من امروزم چو فردایم

نمیدانم

که فردایم چو امروزم پر از درد است و تنهایی

و یا شاید که تنهایی

فقط سهم همین روز است

پایانش چو دیروز است

و شاید اندکی امید میباید

برای باور بودن

نمیدانم

شاید اندکی امید میباید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 3:53  توسط نسترن  | 

تو پرسیدی چرا دائم هراس از تک شدن دارم

تو دانستی چرا همواره در دل من سخن دارم

نپرسیدی

ندانستی دلم تنگ است

نپرسیدی

اگر روزی دلم تک شد

اگر از غم لبم پر شد

هوای روز دیگر را به سر دارم

و یا از زندگی من چشم میدارم

تو ترسیدی

که من داد از سخن دارم

و از عشق و جنونم پرده بردارم

تو ترسیدی

از اوج عشق لرزیدی

تو در فکر خودت بودی

ولیکن من

هوای روزهایم را به سر دارم

و فکر زندگی دارم

ندانستی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1379ساعت 10:18  توسط نسترن  |